سایه ها
Bertolt brecht
گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم..........
زرد شد ناگه برگ درختم آن درخت چنار کوچه پشتی دستم را روی تنه ی سردش گذاشتم و آرام گریستم . درخت اما با صدای کلفتش زمزمه کرد "ای پسرک محله ی ما ، اشکهایت را برای آسمان بهار نگه دار .از پس هر مرگی تولدی دوباره است" پاییزتان مبارک - پسر هیچکجا
آسمان تاریک است ، شهرمان ویرانه پسر هیچکجا
پشت پرچین هراس ، چشمه ساری ست زلال

یواشکی بوسید و یواشکی نوشید
یواشکی خندید و یواشکی حرف زد
یواشکی فکر کرد و یواشکی گریه کرد
... ... یواشکی آرزو کرد و یواشکی دعا کرد
یواشکی انتخاب کرد و یواشکی عاشق شد
بسلامتی یواشکی اگر نبود نسل ما منقرض میشد :-)))

مرگ پدر مادرت را دیده ای
هشت ساله هستی و جای اسب چوبی کنار جنازه ها نشسته ای...
دارم دق میکنم که چشم هایت جرات گریه را هم ندارند
اشک های تو مرا از خودم یتیم می کند
کاش دهان نسل مرا گل بگیرند
شاید صدای تو به گوش ها برسد
ببخش اگر تو را ندیده میگیرند
وقتی ولنتاینشان را خراب میکنی
هی دختر...
دیوار حاشا بلند است ... حتی اگر روی آن خون ریخته باشد .................ا
هومن شریفی
رشته ام علافیست
جیبهایم خالیست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم

قلبها محصور است در چنگ یک دیوانه
نیست شعری بر لب ، نیست عشقی در راه
آزادگی در زندان در کنج این وحشتگاه
اشکها و سنگها ، دامها و رنگها
حرفها بر باد و امید ها نیرنگها
مردی در کوچه مرد دیروز با حکم تیر
خورشید از آسمان افتاد ناگه به زیر
اشکی روی ورق از چشم کودک چکید
پدر نگاهش به او ، با سوز آهی کشید
کودکم می گرید ، دیکتاتور می خندد
بندها را از نو محکمتر می بندد
مردمانم خفته ، عقلها سرگردان
هان ای آسمان ! کی میاید باران ؟
که ز بُن چشمه ایمان جاری ست
در کنار چشمه ، باغ زیتون در آستانه صبح
عطر مریمها را در مسیحایی انفاس سپید میریزد
تا تن مرده ز نو برخیزد
نخل ها سبز و بلند ، خوشههاشان پر بار
حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار
| Design By : Night Skin |


