تبليغاتX
سایه ها


سایه ها

فقط چیزی را باور کن که چشم هایت می بیند و گوش هایت می شنود!  نیز باور نکن چیزی را که چشم هایت می بیند و گوش هایت می شنود!  و نیز بدان که باور نکردن چیزی گاه می تواند باور کردن چیزی باشد.

Bertolt brecht

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 14:51 توسط پارسا| |


گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پایین می اندازی؟ گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم..........

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 1:40 توسط پارسا| |

نسل ما نسلی بود که ...

یواشکی بوسید و یواشکی نوشید
یواشکی خندید و یواشکی حرف زد
یواشکی فکر کرد و یواشکی گریه کرد
... ... یواشکی آرزو کرد و یواشکی دعا کرد
یواشکی انتخاب کرد و یواشکی عاشق شد

بسلامتی یواشکی اگر نبود نسل ما منقرض میشد
    :-)))

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 21:18 توسط پارسا| |


زرد شد ناگه برگ درختم

     آن درخت چنار کوچه پشتی

دستم را روی تنه ی سردش گذاشتم و آرام گریستم .

درخت اما با صدای کلفتش زمزمه کرد

      "ای پسرک محله ی ما ، اشکهایت را برای آسمان بهار نگه دار .از پس هر مرگی تولدی دوباره است"


پاییزتان مبارک - پسر هیچکجا

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 6:13 توسط پارسا| |

احساس میکنم از همیشه تنها ترم ...

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 8:26 توسط پارسا| |


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 20:52 توسط پارسا| |

هشت ساله هستی و جای عروسی عروسک هایت

مرگ پدر مادرت را دیده ای

هشت ساله هستی و جای اسب چوبی کنار جنازه ها نشسته ای...

دارم دق میکنم که چشم هایت جرات گریه را هم ندارند

اشک های تو مرا از خودم یتیم می کند

کاش دهان نسل مرا گل بگیرند

شاید صدای تو به گوش ها برسد

ببخش اگر تو را ندیده میگیرند

وقتی ولنتاینشان را خراب میکنی

هی دختر...

دیوار حاشا بلند است ... حتی اگر روی آن خون ریخته باشد .................ا

هومن شریفی
نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 2:32 توسط پارسا| |

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی‌ست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست
من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آن‌ها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 2:49 توسط پارسا| |


آسمان تاریک است ، شهرمان ویرانه


قلبها محصور است در چنگ یک دیوانه



نیست شعری بر لب ، نیست عشقی در راه

آزادگی در زندان در کنج این وحشتگاه



اشکها و سنگها ، دامها و رنگها

حرفها بر باد و امید ها نیرنگها



مردی در کوچه مرد دیروز با حکم تیر

خورشید از آسمان افتاد ناگه به زیر



اشکی روی ورق از چشم کودک چکید

پدر نگاهش به او ، با سوز آهی کشید



کودکم می گرید ، دیکتاتور می خندد

بندها را از نو محکمتر می بندد



مردمانم خفته ، عقلها سرگردان

هان ای آسمان ! کی میاید باران ؟


                                    پسر هیچکجا

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 17:56 توسط پارسا| |


پشت پرچین هراس ، چشمه ساری ست زلال


که ز بُن چشمه ایمان جاری ست

در کنار چشمه ، باغ زیتون در آستانه صبح

عطر مریم‌ها را در مسیحایی انفاس سپید می‌ریزد

تا تن مرده ز نو برخیزد

نخل ها سبز و بلند ، خوشه‌هاشان پر بار

حاجتی نیست به سنگ، سر به تعظیم تو دارند انگار

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 1:58 توسط پارسا| |


Design By : Night Skin